|
کلوپ مردادی ها
اولین عید بدون حضور مادرم.اولین تولد بدون مادرم
|
|
||
|
بدینوسیله از تمامی دوستانی که در این مدت با راهنمائی و مطالبشون موجب دلگرمی بنده بودن کمال تشکر را داشته و بابت دعاهائی که برای مادر بنده و کنکور اینجانب داشتید بسیار سپاسگذارم.بالاخره کنکور رو دادم و امیدوارم همه جوانها در تمامی مراحل زندگی سلامت و موفق باشند.انشاالله که من هم قبول شم البته خیلی مهم نیست چون من کارمو دارم ولی این کنکور ۲ ویژگی خاص داره: ۱-کار کنار علم (البته اگه تعریف از خود نشه فکر نکنم از دانشگاهی ها چیزی کمتر بدونم چون ماشالله دانشگاههای ما تنها چیزی که توش ملت یاد نمیگیرن علم روز و کاربردیه ۲-تست خود آزمائی چون من ۷ سال بود هیچ کتاب درسی رو نخونده بودم. درآخر باز هم به عنوان مدیر پر بیننده ترین سایت غیر دولتی ایران ضمن عرض سلام خدمت دوستان عزیز اول از همه لازمه ذکر کنم که این وبلاگ سیاسی نیست و این پست هم واقعا از روی دلسوزی به عنوان یک ایرانی دارم میگم. شب داشتم شبکه ۳ رو میدیدم یه چیزی نظر منو خیلی جلب کرد که این چند روز احتمالا شما هم به این قضیه فکر کردین.یادمه همیشه تو برنامه های انقلاب ایراد به این قضیه میگرفتند که چرا اون زمان اونقدر هزینه بی خود شد برای جشنهای ۲۵۰۰ ساله و پول بیت المال رو بیرون میریزند ولی الان هر سال اونم یک ماه قبل از ۲۲ بهمن مراسم جشن انقلاب شروع میشه.من اصلا نمیگم گرفتن جشن های بزرگ بده ولی مگه پول این مراسم از بیت المال نیست .همه جای دنیا سالروز انقلابشون رو از ما هم با شکوه تر برگزار میکنند ولی دیگه انصاف نیست که بیایم بگیم اون زمان بد بوده ولی الان لازمه. من همیشه گفتم به ایرانی بودنم افتخار میکنم اصلا هم کاری به حکومت نداشتم چون یه معلم جغرافی داشتیم تا حرف سیاسی میزدیم میگفت:من اهله رشتم اهل سیاست نیستم. بد نیست این مثال رو بگم بعد از جنگ جهانی دوم برای قصر امپراطور ژاپن شیشه بردند امپراطور گفت این شیشه ساخت کجاست:گفتند ساخت آلمان.گفت هر وقت تونستید خودتون بسازید اونوقت برای قصر شیشه بیارید. در آخر امیدوارم تا کمی از شعارها کم بشه و کمی هم عملهامون رو بررسی کنیم.تا بتونیم نام ایران رو تو تمامی زمینه ها بالا ببربم. سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ایام محرم.
راستش من خیلی کوچکتر از این حرفام که بخوام نصیحت کنم.فقط حرف دلمو میخوام بزنم پس لطف کنید و تاآخرش بخونید. ۱-راستش اونروز رفتم آرایشگاه به کیوان(آرایشگرم)میگم که لااقل تو محرم یه استراحتی میکنین سرتون خلوت میشه.میخنده میگه تازه تو محرم مشتریامون زیادتره پسرا میان فشن میکنن میرن تو دسته و زیر علامت و...بابا اون قدیما(شماها یادتون نمیاد یا نبودید یا سنتون کم بود منظورم سال ۴۵-۴۶ است)مشروب خور.الوات و هرکس دیگه لااقل به احترام این ایام دست از این کارا بر میداشتن ولی الان شام قریبان آقا امام حسین(ع) میدون محسنی یا هر جای دیگه میشه روز ولنتاین بخدا برای آبروی خودمون بده مثلا لااقل اسممون مسلمونه.آخه مردم ما چی به سرشون اومده.من خودم خیلی آدم مذهبی نیستم ولی به حرمتها احترام میذارم همونطوری که یه مسیحی یا هر فرقه دیگه تو این ایام به احترام آقا خیلی کاراشون رو تعطیل میکنن. ۲- نکته ۲ راجع به نحوه دعا کردن بعضی از مردمه که منو آزار میده.بابا ائمه و امامها و انبیا فقط و فقط یک وسیله هستند.همونطوری که خود پیغمبر هم فرمودند "من هم مثل شما بنده خدا هستم".پس بهتره تو دعاهامون بجای اینکه بگیم "یا امام حسین مریض مارو شفا بده" بگیم "یا خدا به احترام امام حسین که پیشت آبرو داره حاجت ماروهم اگه صلاحه روا کن". ۳-من نمیخواستم این مطلب رو عنوان کنم ولی یه دفعه به دلم افتاد.تورو خدا به احترام این ایام عزیز همه مریضارو دعا کنید مادر من رو هم که بازم از همتون عذر خواهی میکنم. میدونم همتون این متن رو خوندین ولی با دقت و تفکر بخونید و نظرتون را برام بزارید.ممنون.
جرالدین دخترم، اینجا شب است. یک شب نوئل، درقلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اندونه برادر و خواهرت وحتی مادرت، بزحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق پیش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر ترا از چشمخانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی، آنجا، در پاریس افسونگر بروی آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه لیزه هنرنمایی میکنی!، اینرا میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و در آن ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پرنور و پرشکوه، نقش آن "شاهدخت ایرانی" است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آورگلهایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار . من پدر تو هستم جرالدین!، من چارلی چاپلین هستم، وقتی بچه بودی شبهای دراز بربالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم، قصه "زیبای خفته در جنگل" قصه "اژدهای بیدار در صحرا". خواب که به چشمانم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: اش...برو در رویای خفته ام، رویا می دیدم. جرالدین! رویا، رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم پریروی، فرشته ای میدیدم بروی آسمان که می رقصید و می شنیدم، تماشاگران را که می گفتند، دختره را می بینی؟! این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟ چارلی؟! آره من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم جرالدین! در آن شبها، در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من بخواب میرفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم، چارلی؟ آیا این بچه گربه ترا نخواهد شناخت؟ تو مرا نمی شناسی جرالدین! در آن شبهای دور، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد. این داستان من است، من طعم گرسنگی را چشیدهام. من درد بی خانمانی را کشیده ام، وازاینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی ازغرور در دلش موج می زند، اما سکه صدقه رهگذرخودخواهی آنرا می خشکاند احساس کرده ام، با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. من خواهم مردو تو خواهی زیست. امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر، اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سیرک می زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان، روی زمین استواربیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند، شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد، آن شب این الماس، ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی ترا گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند، دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است این را میدانم، به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند ، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد . برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده آور می زنم، اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری، بد نیست اگر، اندیشه تو دراین باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این دهسال تو را پیرتر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگ جاودانی با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید، با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم. امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی، چارلی دیگر پیر شده است. جرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های رقص، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم، تنها گاه گاهی چهره خود را در آیینه ای نگاه کن آن جا مرا نیز خواهی دید، خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون دررگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم، تا " آدم" باشم، تو نیز تلاش کن که حقیقتا "آدم" باشی. رویت را می بوسم . ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!! |
درباره وبلاگ
![]() سلام,ممنون که از وبلاگ دیدن میکنید,هدف از تشکیل این کلوپ جمع آوری اطلاعاتی جامع از متولدین مرداد و غیر مردادی ها میباشد اگه خدابخواد میخوام این وبلاگ رو به حالت یه کلوپ در بیارم تا به لطف خدا بتونیم با هم رابطه ای قوی داشته باشیم.منو از نظراتتون محروم نکنید.راستی بازم میگم این وبلاگ پر بیننده ترین وبلاگ غیر دولتی ایرانه.اگه مدرک دارین خلافشو ثابت کنید.(خنده) موضوعات
خصوصیات متولدین مرداد
Biography of great RAZI هفت اصل بیل گیتس شب یلدا ويكتور هوگو ادیسون وصیت نامه چارلی چاپلین آداب محرم هفته ای که کاش هیچ وقت نبود مادر فرشته ای روی زمین اولین پست روز اول دانشگاه روز آخر دانشگاه فرم اطلاعات مردادی ها و غیر مردادی ها متولدین مرداد متولدین غیر مرداد تاریخچه مراسم و اسم ماه مرداد تولد دوستان 12 مرداد پیوندهای روزانه
پيوندها
خوشحال(1Mفاطمه سادات عزيز)
آشفتگی های من(1M فرشته عزيز) قلب بهاری(3Mپگاه عزيز) به نام خداوند عشق(3M سماي عزيز) د ر ا ژ ه(4Mسیماي عزيز) مردادیه ناز نازی(4M اسكارلت عزيز) "تلنگری بر روح"(5M سلاله عزيز) گنجشک های بهاری(5M فرشته عزيز) لحظه های زندگی(10M شقايق عزيز) دست نوشته های من(11M) آلونک(12M) زوربا(12M) سوشیدا(12Mسيناي عزيزم) وبلاگ دانشجویان برق و الکترونیک_شهاب (12Mشهاب عزيزم) کوچولوی مردادی(12M جوجو جون) همیشه با من باش(14M سميه عزيز) همیشه با من باش2 مسعود عزيز(15M) فورکلارنده(16M) هواداران آریا عظیمی نژاد(19M امير عزيزم) استقلال عشق منی(19M مهساي عزيز) امرداد(20M امير عزيزم) عرشیا143(23M) نیکتاي عزيز(24M) (ENAMOR)-----(25M)----- نیلوفرانه(28Mشری عزيز) من و تنهایی(28Mنسیم عزيز) دادای مردادی(28M) دلنوشته هایم(28Mمهرپوياي عزيز) هزار گلخانه آواز(استاد رهی 30M) دل نوشته(رهی جون 30M) آرشیوآزاد(20M) بهترين قالب هاي وبلاگ |
||